 |
|
شعر نو لکی راز گلارلت(راز مردمکانت) |
|
دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۱ |
 |
| |
|
هر صبح
کودکان شعرم را
بیدار میکنم
و در روبرویس آینه ای که تویی
آرایش می کنم
راز مردمکانت را
که آشیانه دو کبوتر نو بالند
را به باد می گویم
و باد
به هیئت نامه رسان عطر گل ها در می آید
آهنگ کفش هایت را برای کوچه می گذارم
و کوچه
چون ماهی هایی که از دریا دور بوده اند
در دریایی که تویی
آرام می گیرد
چند لحظه دیگر
آنچنان که آفتاب سلامم می دهد
تو از کنارم می گذری
اندامت ستاره ای جوان است
برای خورده بارقه های ذهنم
و شاهراهیست
که مرا
به معنای به دنا آمدن می رساند...
|
| |
 |
|
|
 |
| |