 |
|
شعر نو لکی دو دِتِ گجر ( دو دختر کوچک) |
|
شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ |
 |
| |
|
از سال های عمر
تنها
یک فصل از باران دور بودم
رنگ های سبز و قهوه ای
از خاطرم رفت
از روزهای عمر
تنها
قسمتی از روز را
از آفتاب دور بودم
رنگ های سپید و زرد
ازخاطرم رفتند
از شب های عمر
تنها
به اندازه چشم بر هم نهادنی خوابیدم
رنگ سیاه
از خاطرم رفت ...
از سال های عمرم
هیچ وقت
از این خاک دور نبوده ام
به همین دلیل است که
ذهنم
مزرعه ای آبیست
و دو دختر کوچک
(در چشم هایم)
هر صبح
به گریه می افتند ... |
| |
 |
|
|
 |
| |